و مرگ
آینه ای شد
تنهایی ام را
مرتب کرد
*
چمدانی پر از چشم های تو
سفینه ای
که بر آمد و رفتِ سطرهایم
جیغ می کشید
و راهی که به کفش هایم
نیفتاده بود
بگو در ماه
در ماه خاکم کنند
دیوانگی های پنجره را
گردگیری کرده ام
و عشق ِ خاک خورده توی انبار را
تا کنار ِ هر چه سیاه می رود به ماه
یک طرفِ دنیا
به رنگ ِ تو باشد.
شعری از پدرم دکترابراهیم بهزادی
من بی چراغ آمده بودم
وچراغ تو
خواب افسانه ها را
آشفته می کرد
دستهای ما چقدر دراز شدند
تا در تاریکی به هم رسیدند
*
افسانه ها
مثل موهای من
رنگ باختند
ما بی چراغ مانده ایم.