شعری از پدرم دکترابراهیم بهزادی
من بی چراغ آمده بودم
وچراغ تو
خواب افسانه ها را
آشفته می کرد
دستهای ما چقدر دراز شدند
تا در تاریکی به هم رسیدند
*
افسانه ها
مثل موهای من
رنگ باختند
ما بی چراغ مانده ایم.
+
نوشته شده در سه شنبه
1386/07/17ساعت 12:23  توسط مدیر وبلاگ
|